!...چرا وقتي ميخوام هم نميتونم free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
شاید که حال و کار دگر سان کنم
هرچ آن به است قصد سوی آن کنم !!!
؟
!
براي زاويه ي سوم از رسم
گفته بودم كه به سان مرواريدي هستي كه در اعماق اقيانوس ها يافتني مي باشي، مرواريدي كه گر صدفي نباشد مرواريد نيست و نمي شود از آن بهاء كه مرواريد است براي خطه اي از جنس قلم و احساس كه براي من بود از تو ...
كه تو نبودي از من و تو جسته بودي به گفته ي خودت اما نگفته بودي كه جهنده هايت از تعداد انگشتهاي يك دست من نيز بيشترند!!
دارای مخاطب خاص
«همچنان حکایت اتمام است نگران نباشید»
حکایت نیز اتمام است ...
ببخشیدمان ...
رفت و گذشت ...
بي نگاهي که بوي مهرباني دهد ...
غافل از اينکه همين نزديکي ها ...
از آب آبي تر هم است ...
دلي که مي ميرد براي لحن کودکانه ي تو ...
لحني شبيه نسترن هاي پرپر ...
امشبم مثل هميشه است ...
باز هم سر مي زند تنهايي ...
آري ...
از دوباره مي آيد دلتنگي ...
آري ...
می آید مرگ ...
پشت کردم و رفتم مرگ را ...
ميداني...!
سخت تر از بي وفايي نديده بودم...!
(خاکستر نوشت)
+ کامنت های دو پست اخیر مایوسم کرد ... متن طولانی ام را نبین! مقصود کوتاه است و بزرگــــــــ !
+ خدایا معرفت شناخت عارِفا" به حَقّ را از تو میخواهم تنها ...
همچنان نوشت :
با خود فکر می کردم که مه، گر همچنان تا صبح می پائید
مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند؛
سگان قریه خاموشند در شولای مه پنهان، می گوید به خود عابر، بیابان را سراسر مه گرفته است!
(احمد شاملو)
عکس : شاملو (بیابان)

در تنهایی سخن گفتن ها، با خود در تنهایی، تنها برای خود و برای خود!
تنهایی را شکستن آسان است؛ تنها نماندن سخت! تنهایی شکست هر بار به طریقتی ...
آن زمان که تا دم میعاد گاه با خدا میروی و می شکنی، و آن هنگام که روحت ظرفیت آن میعاد را ندارد بوسه ای بر خدا می زنی و باز افول میکنی ... می آیی در خاک با خاک بازی میکنی تویی که از خاکی ...
از خاک بودم ، روی خاک بازیم داد ، کوچک بودم و نحیف، بازی کردم؛ روزی من باختم و روزی او برد، و روزی او برد و من باختم!
زمان آن بازی تمام شده دیگر ، بازی شروع کردم از نوع دیگر؛ می دانی؟ خدا هم حوصله ی بازی مرا ندارد انگار ... قهر کردم!
اما باز خود آمدم برای آشتی ... برای بازی ...
در انزوای خیالم از خاک، معبود را در معشوقی جستجو کردم؛ " خاک بازی خدا را می بینی؟ "
او گفت هر کس را که دوست داشته باشم وصالش می دهم ، آبش می دهم، رشد می نهم بر او و بالینش را عزت می بخشم و هر که را نه ... نه!! و نه! نمی گفت؟ تو آفریدی، آفریدگار، خوب و بد را تکامل دادی خیر و شر را ... هر دو به یک میزان نبود ...
تو خوب را اندک آفریدی ... خاص آفریدی و سیاهی را ارج دادی ... ارج تا خوبت نمایان شود ... خوب هایت را در این زمانه دست نیافتنی کردی ... راه های رسیدن میگویی؟ کدامین راه ... آنانی که خوبان را نشان میدهند؟ آنان که سیاهی میروند ! پس کدامین راه ... ؟
بازیچه شدیم خدا ، بازیچه ای از خاک برای تو ...
کارگردان تویی ، مقصود هم تو ... همه چیز تویی خوب هم تو ... غایت تویی ، راهنما هم تو ...
تو که خوبی چرا خوب ها را اکثریت ندادی؟ چرا عزت و روحت را بر خاصّگان دادی ...چرا پرورش فکری و غایی ندادی مارا از بدو...
گویند کعبه و بت خانه بهانه ست ! باز تویی؟
چه بر سر ما خاکیان گمراه آوردی؟
در این زمانه ی پر های و هوی هوس پرست چه انتظار از خاک داری؟
خدا ؛ مارا به خاک رسان تا میعاد با تو آشکار شود ...
آن معشوق سبز قبا را رسان؛ آنی که سالهاست منتظر در طاعت و صبر توست بگو بیاید تا حقیقت این ولایت فقیه نماها را عیان سازد!
بگو اسرافیل صور زند ... دیگر نای بازی نیست ...
به تو و عزت تو ، به تو و دوستدارانت که دوستشان داشتی و روحی والا عطا کردی کسی نمی رسد ؛
ما میدانیم و می کنیم! میدانیم و میخوریم ... میدانیم و ...
بیشتر از این بار ما را سنگین نکن ، بگـــــــــو تمام شود ... بگو خاک شویم.

به روز نوشت
میلادت مبارک آقای من ... به امید روزی که عدالت جدّت علی (ع) را بر این سرزمین بگسترانی. آمین
گاه نوشت
بیابان را سراسر مه گرفته است! سگان گله خاموش اند ...

بیرنگ نوشت
+ سو کوزه سی سو قولوندا سینار ... (معادل فارسی: کوزه ی آب در راه آب می شکند)
+ تو اکنون ز عشقم گریزانی / غمم را ز چشمم نمیخوانی / از این غم چه حالم نمیدانی
+ خاک بازی در راه است ... بگو خاک شویم!
گاه نوشت
گناهان امروز سنگین تر از دیروز ... دین دین ... !
بعدا" نوشت
کامنت های این پست واقعا مایوسم کرد ! انتظار نقد بهتری می رفت ...

بی رنگ نوشت :
+ جایی که میروی از خیابان نمیگذرد!
+ شرم در چشمانت ، از پیشانی ات نگاه می کند زمین را ؛ چشم بر می داری از خاک و پیشانی ات را می نگری ...
+ در پیراهن سیاهم گل ها خزیده اند . . .
ساز شكسته شنيده اي حتما"... سازم شكسته! نواي شكسته ها شنيدني تر است؛ مينوازم ...
ديازپام با ساز شكسته ، همان لحظه ي ناب ، همان لحظه كه مينوازد ...
همان لحظه كه از سرازير شدن به صعود مي رسد ...
آرامش بدون ديازپام!! با شكسته ترين ساز بر روي شكسته ترين دل! 88/2/29
بيرنگ نوشت :
+ دير زماني از نوشتن لذتي ديگر مي بردم، از بوي جوهر روي كاغذ! از بوي دفترم ...از بوي آن همه احساس در كلمات!
قلم در دستم هست كاغذي نيز روبرويم! با اين كه پرم اما نميچرخد قلم، اثري از جوهـر نيست؛ بيرنگ مينويسم اينبار بي حركت قلم! شايد حرفهايي دارم از جنس بي رنگ! حرفهايي از آن نوع ، از آن حرفها كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند؛
و سرمايه ي ماورايي هركس حرفهايي است كه براي نگفتن دارد! "استاد شهيد شريعتي"
« تلنگري بايد »
+ هوس برف كرده ام ... همان برف ... همان روز ... همان مسير ... همان جا ... خوبه كه تصويرش رو دارم!
خورشيد ...
خورشيد به ما هيچ نكرده است مادري ...داوري در كار نيست... قضاوتي بايد!
درد ميپيچد در دلمان يكهو ... كه هيچ نداريم انگار آقا بالاسري .. كه هيچ نداريم انگار عشقي در سري ...
چون دوست دشمن است ، شكايت كجا بريم؟!
باز خاك ... چه سخت است از خاك بودن و از خاك گفتن!!
گفتي زخاك بيشترند اهل عشق من ... از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم!
اي كاش اي كاش ... داور ي ي ي ي ي ي ....
همچنان مانده از شبهاي دورادور ... در مسير خامش جنگل ... قضاوتي قضاوتي قضاوتي ...
بغضي نهان درون سينه ام پرسه مي زند؛ گاهي اوج مي گيرد و تا مرز دهانم بالا مي آيد
اما خفه اش ميكنم ... زمان تركيدن تو نيست هنوز ...تو بار سفر بستي ... بستم!
سفري در پيش است ... سفري دور و دراز .... رفتن بايد!
+ بگذار تا مقابل روی تو بگذریم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم ...
+ حلقه بر در میزنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم ...
+ ای دهر تو بخور این راه را کلاً، که ما نخواستیم داوری...